النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

بدون عنوان

عزیزم یک ماهگیت مبارک     قربونت برم که الان اندازه یه کنجدی !!!! کنجدی دوست داریم جمعه رفته بودیم خونه عزیز بالاخره بهشون گفتیم که ما دیگه 3نفر شدیم نمیدونی چقدر خوشحال شدن بیچاره عمه منیر از خوشحالی فشارش افتاده بود راستی بهت بگم که خیلی عمه های مهربونی داری جای خاله رو واست پرمیکنن نمیدونی که از الان سر تو دعواست که کدومشون نگهت دارن عزیز جون هم یه لباس خوشگل که قبلا واست خریده بود بهم داد دستش درد نکنه خلاصه که کلی به من سفارش کردن که مواظب تو باشم ...
17 مهر 1390

روزی که فهمیدم باردارم

سلام عشقم  عزیزم ;کوچولوی مهربونم چقدر زود صدای مامانی رو شنیدی خیلی دوستت دارم که اینقدر مهربونی نذاشتی مامانی اصلا منتظرت بمونه نمیدونم چه جوری احساسم رو از زمانی که فهمیدم مامان تو شدم برات بگم اصلا قابل توصیف نیست اگه دختر بودی یه روزی که مامان شدی خودت میفهمی چی میگم صبح پنج شنبه 7مهر از خواب بیدارشدم ولی چه خوابی از شب قبل همش داشتم خواب بیبی چک رو میدیدم روز تولد حضرت معصومه بود نذر کردم امروز اگه خدا تورو بمن بده برم پابوس حضرت معصومه وقتی بیبی چک رو گذاشتم اینقدر داشتم به خطش نگاه میکردم که چشام 4تا خط میدید  وای خدای من اصلا باورم نمیشد 2تا خط بشه اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط یادم میاد اومدم ...
12 مهر 1390

مرتضی عزیزم

    مینویسم برایت از بهترینها  از لحظات خوشی که با تو داشته و دارم  از طعم ناب عشقی که با تو چشیدم  از پاکی وصداقتت برای تو مینوسم که زیبایی عشق را برایم نمایاندی مینویسم تا ماندگار شود برایم تا بدانی که دوستت داشته ودارم به چشمان مهربان تو مي نويسم حکايت بي نهايت عشق را    تا بداني که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم   به پاکي چشمانم قسم که تا ابد با تو مي مانم   بي آنکه دغدغه فردا را داشته باشم   زيرا مي دانم فردا بيشتر از امروز دوستت خواهم داشت   …   دوستت دارم &nb...
6 مهر 1390

بدون عنوان

مامانی بازم سلام چندروز پیش رفته بودیم شمال ویلای بابابزرگ خیلی خوش گذشت حسابی خستگی از تنمون اومد بیرون این روزا خیلی دیر میگذره مامانی خیلی منتظره که تو بیای ٩ماه مهمونش بشی راستی منو و بابایی قرار گذاشتیم روزی که بفهمیم تو داری میای بریم یه جای خیلی خیلی توپ حسابی خوش بگذرونیم به نام تو به کام ما پس زودتر بیا دنیای مارو قشنگتر کن ...
5 مهر 1390

بدون عنوان

سلام عشقم مامانی این روزا اصلا حوصله نداره عزیزم دلم برات تنگه کوچولوی قشنگم امروز قراره بریم شمال ویلای بابابزرگت به امید روزی که باهم بریم اونجا بعدا میام واست مینویسم عشقم که چه جوری گذشت بوس بوس یه دنیا دوست دارم ...
30 شهريور 1390

وباز هم پایییییییییییییییز

سال هم از نیمه گذشته  پادشاه فصلها اومد وای چقدر من ماه مهر رو دوست دارم    خاطرات خوب کودکی و ذوق دیدن دوباره هم کلاسیو پوشیدن لباس نو وکفش نو خریدن لوازم تحریر وای که این روزا فقط یادآور کودکی  ام ویه بغضه تو گلومه که دیگه اون روزا بر نمیگرده افسوس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز به گذشته و روزهای رفته فکر می کنم امروز به روزهای شاد و غمگینم فکر کردم و دیدم انگار خیلی گذشته از جوونیم . ولی یه جورایی احساس بدی نداشتم ٬ شنیدم که همه بزرگترها می گن جوونیمون رفت و . . . ولی احساس خوبی دارم . چون خوشبختم . شاید کم و کسری باشه که مزه زندگیه بقیه هم قابل دیدن و شنیدن و خندیدنه . ...
29 شهريور 1390